حكيم زجاجى
603
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه اكنون تو را بيشاز اين خيل هست * اگر نيست بر پاى بنماى دست چنين گفت آن مشرك بدگهر * كه دارم دو صد گنج از اين بيشتر مرا هستى از خاك افزونتر است * به انبارها جامه و گوهر است حصارى بود هرمزآباد نام * بدانجاست گنج من اى خويشكام 175 هزار و دو صد بندهء ترك مست * نگهبان آن گنج ، چون پيل مست بپرسيد ازاو مهتر بىهمال * كز آنجا كه آرد بدين [ قلعه ] مال به مهتر جواب اينچنين داد و گفت * كه آن گنج در قلعه قارن نهفت جز او كس نداند بر آن گنج راه * ببايد ورا رفت آن جايگاه چنين گفت تا قارن آمد چو باد * بر او كرد احوال آن گنج ياد 180 سپه گفت با او كز اينجا ببر * جواب اينچنين داد مرد از هنر نخواهم بدان قلعه لشكر كشيد * كه يا رد ز فرمان من سر كشيد غلامان او بندگان مناند * در آن قلعه افكندگان مناند چو من رفته باشم بيارند گنج * به چاكر سپارند بىدردورنج ز گرگان روان كرد قارن چو شير * سوى هرمزآباد رفت آن دلير 185 چو آمد بر قلعه از بامداد * غلامان برفتند نزدش چو باد برش بوسه دادند يكيك زمين * بكردند از دل به دو آفرين پى گنج او را برافراشتند * و ليكن نهان كين او كاشتند غلامان نشستند اندر كمين * چنين تا بكاويد قارن زمين پى گنج كرد آن زمين را خراب * برآورد از او درج درّ خوشاب 190 برآورد آن گنج يكسر ز خاك * چو خورشيد پيدا شد آن زر ز خاك ز شادى همىكرد قارن خروش * كشيدند از قلعه بيرون به دوش چو آمد برون مرد والاتبار * روان گنج بر استران كرد بار غلامان چو آن گنجها شد روان * براندند دنبالهء كاروان كشيدند آن تيغهاى چو آب * پى گوهر و لعل و درّ خوشاب 195 برفتند بر قارن شيرزاد * به تيزى چو آتش ، به تندى چو باد بگفتند كاى كافر كندوير * گرفتى خداوند ما را اسير سپردى به دشمن ز نابخردى * بيابى مكافات بد را بدى